تبلیغات
گوار

شعر و از این قبیل چیزها

افلاطون و شاعر

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:یکشنبه 18 بهمن 1388-12:14 ب.ظ

بجای موخره :

شاید جمهوری افلاطون برعکس اسمش از غیرجمهوری ترین تالیفات تاریخ باشه

تو این کتاب مستطاب ( Politeia ) شاعر به عنوان یک موجود دیوانه یا دست کم خل وضع ، با نشر اشعارش گمراهی جوانان ساده لوح رو رقم می زنه و به همین دلیل  شاعر به عنوان یک موجود اخراج شده از مدینه ی فاضله دارای هیچ گونه حق و حقوق شهروندی نیست

 افلاطون کار شاعر رو تقلید از تقلید می دونه به این معنا که جهان ما  صورت تقلید یافته ی یک جهان متعالیه

و تمام صورت های این جهانی مثالی برای صورت های راستین اون جهان متعالی هستند

و از اونجا که  کار شاعر تقلید از این صورت های تقلیدیه  بنابراین کارش تقلید از تقلیده .

مکالمه ی کوتاه زیر با الهام از چنین تصوری نوشته شده

...

افلاطون : شاعر کدوم یک از شماست ؟

شاعر : من !

قدم های کش دار افلاطون به سمت شاعر که پا در زنجیر روی سکو نشسته

افلاطون : ها تویی !

افلاطون شاعر را ورانداز می کند

افلاطون : تو با این گردن کلفت چطور شعر می نویسی

شاعر :من با دستم شعر می نویسم

افلاطون دستمال را روی ساتور بالا و پایین می کشد

افلاطون : چرا شعر می نویسی ؟

شاعر : برای اینکه سرنوشت نامعلوم تری رو برای کلمات رقم بزنم

افلاطون : تو دیوانه ایی و بعید نیست که بسیاری رو شبیه خودت کنی

هیچ کدوم از چیزهایی که تو می نویسی واقعیت ندارند

شاعر : درسته

افلاطون : با این چیزها مردمان شهر رو از راه گمراه می کنی

شاعر : از چه راهی گمراه می کنم ؟

افلاطون : راه سعادت

شاعر : سعادتی که قلم رو از دست من میگیره و ساتور رو به دست تو میده ؟

مکث

افلاطون : تو از چیزهایی می نویسی که وجود ندارند

شاعر : همیطوره

افلاطون : چرا ؟

شاعر : برای اینکه چیزهایی که وجود دارند رو تمسخر کنم

افلاطون : برابر واقعیت نمیشه ایستاد

شاعر : اما میشه مقاومت كرد

افلاطون : زور واقعیت بیشتر از اراده ی تو

شاعر : همینطوره

افلاطون : پس به اشتباهت اعتراف کن

شاعر : من اشتباهات زیادی کردم به کدومشون اعتراف کنم ؟

افلاطون : به مهمترینش

شاعر : باشه اعتراف می کنم که نباید وقتم رو با فکر کردن به مدینه ی فاضله ی تو تلف می کردم

افلاطون با پا به شانه ی شاعر می کوبد

ساتور را بلند می کند و دست شاعر را از شانه قطع می کند .

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرثیه ایی برای تاریخ

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:دوشنبه 5 بهمن 1388-12:53 ق.ظ

 

آن دو تن رفته بودند

و میراث ابدی شان برجای مانده بود

آن گاه ما - فاتحان مغلوب بهشت - از راه رسیدیم

سرگردان و مست

گروهی جای پای آهو را دنبال كردیم

گروهی جای پای گرگ را

ما آهو نشدیم

اما آن ها گرگ های خوبی شدند

ماجرا از این قرار بود

ماجرا از این قرار است

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرح

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:جمعه 2 بهمن 1388-11:28 ب.ظ

 

 

سیاه و سفیدی شاهكار !

اجتماع  نقیضین محال نیست

وقتی چشم چشم تو باشد

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عبارتی در عقل و شهود

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:پنجشنبه 30 مهر 1388-03:51 ب.ظ

 

عقل و شهود ماجرای مقاله خوری است یعنی می شود این کتاب را خواند و فلان دیوان را زیر و رو کرد و از دهن دو تا آدم حسابی چیز شنید و اونوقت نشست و یک مقاله ی کت و کلفت ترتیب داد

چیزکی در این باب مدتی در ذهنم بود که عجالتا بدون ور رفتن و ورز دادن زوایای بحث اون رو در میون می گذارم

جدالی پر شور و شرتر از جدال عقل و شهود در متون عرفانی یافت نمی شود

سراسر دیوان متقدمین عرفانی سرای ما از این معنی پر است

مثلا مولوی که نمونه ی دم دست تریست می گوید :

عقل جزوی آفتش وهم است وظن
زانكه در ظلمات شد او را وطن

یا

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

و در ادامه ی همین اندیشه

عقل قربان کن به پیش مصطفی

حسبیَ الله گو که الله ام کفی

اما سوال من اینجاست که خلا عقل آیا می تواند با چیزی که برآمده از عقل است پر شود ؟

منظورم از آن چیز برآمده از عقل همان شهود است

یعنی می شود شهود را که خود عملی است مربوط به ذهن ، جانشین ذهن کرد ؟

شهود در معنای حقیقی خود که عارفان شاعر و شاعران عارف بکار برده اند یعنی فهمیدن و درك كردن بدون استفاده از تصور یا تصدیق

اما آیا عمل فهمیدن  بدون استفاده از تصور و تصدیق ممکن است ؟

ما تنها یک دستگاه برای دانستن و فهماندن داریم و آن عقل است در واقع ما همان وقت هم که داریم از شهود حرف می زنیم از عقل حرف می زنیم منتها آن عقل عقلی است که کمتر می اندیشد و بیشتر می خیالد .

پس جدال جدال دو مفهوم متباین نیست که فی المثل یکی ترک باشد و آن یکی هندو

استدلال و شهود دو نامی هستند که هر دو از یک ماده اراده می شوند ؛ عقل

آن اولی وجهی از عقل است و آن دومی وجهی دیگر

جدال یک چیز است

جدالی با خود و در خود .

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعر

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:پنجشنبه 16 مهر 1388-10:58 ب.ظ

 

برای شمس لنگرودی

به خاطر هنر متعهدش

 

....

شاعر تنها بود با شعری در مشت

و خورشید

سایه اش را در انزوای کوچه کش می داد

کوچه تا کوچه

خیابان تا خیابان

او حالا

تکه ایی از شهر بود

ادامه ی دشوار انسان

با خود گفت :

هیچ جلادی از قربانی اش نمی پرسد

چه وقت را برای مردن انتخاب می کنی ؟

و  مادام که آسمان هست

تیرکمان و کبوتر با هم مدارا نخواهند کرد 

پس

سرش را افراشت

مشتش را گشود

و شعر شد

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدویت ما یا آنها ؟

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:شنبه 11 مهر 1388-02:58 ب.ظ

 

به این فکر می کردم که انسان بدوی در چه چیز بدوی بود و انسان امروزی در چه چیزی امروزیه

یعنی اون چیزی که باعث می شه ما انسان متعلق به هزاره های پیشین رو بدوی بنامیم و انسان متعلق به عصر حاضر رو انسان امروزی بنامیم دقیقا چه چیزیه ؟

پرداختن به این موضوع شرح مفصل و از حوصله خارجی رو می طلبه که این زمان بگذار تا وقتی دگر

بطور خلاصه انسان بدوی وقتی طبیعت رو سازگار با حیات فردی خود و کمی بعدتر حیات اجتماعی خودش ندید سعی کرد طبیعت رو با ابزارهای ابتدایی خودساخته مطیع کنه

اون تا حدودی تو ساخت ابزارها موفق بود ولی طبیعت پر رمز و راز انسان نخستین وحشی تر از اون بود که اون رو متقاعد به جنگ تن به تن کنه

در این بین قبیله بهترین تز بود که بشر نخستین در سایه ی اون خواست های خودش رو مرتفع می کرد

میدان نبرد دو جبهه داشت یکسو انسان ها بودند و یکسو طبیعت

اونها نیازهای مشترک داشتند و نیازهای مشترک اونها رو در یک صف قرار می داد بنابراین نیزه ها و تبرهای اونها بر سر حیوان های اهلی نشده فرود می اومد

و گوشت و پوست حاصل از شکار بین افراد قبیله تقسیم می شد فعلا مهم این نیست که قهرمان قبیله یا فرمانده ی قبیله بیشتر از باقی افراد سهم می برد

مهم این بود که انسان بدوی به دو فضیلت نائل شده بود یک همزیستی برای تضمین امنیت همدیگه و دوم فهم موضوعی به نام تقسیم  .

اما انسان امروزی

جدل ( در تئوری ها ) و جدال ( در عمل ) انسان امروز با چه چیزه ؟

با طبیعت یا با خودش ؟

طبیعت که سالهاست با همه غرایز عجیب و غریبش دوست رام شده ی انسان امروزیه

با خودم می پرسم

آیا این سلاح های وحشتاک نوع غنی شده ی همون نیزها نیستند

این بمب های خطرناک صورت مدرن شده ی همون تبرها نیستند

و بعد پاسخ می دم همینطوره با این تفاوت که سازندگان پاکدل اون ابزارها یعنی انسان های بدوی کمترین انگیزه ایی برای شکار هم قبیله ی خود نمی دیدند

و ما یعنی انسان های امروزی می بینیم

اینها مقدمه ایی برای این پرسش بود که بدوی ماییم یا آنها ؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یك شعر قدیمی

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:شنبه 4 مهر 1388-10:52 ب.ظ

 

بعضی وقتها نه خود شعر كه موقعیتی كه شعر در اون خلق شده برای شاعر زیباست

این شعر رو زیاد دوست دارم

نه به این خاطر كه من شاعرشم

به این خاطر كه اون شعر منه

 

« معنی عشق »

 

از خشکی لحظه ها جدایم کردی

با لهجه ی ابرها صدایم کردی

 

بالی به من شکسته پر بخشیدی

آن گاه در آسمان رهایم کردی

 

گفتم همه ی ترس من از گمراهیست

خندیدی و زیر لب دعایم کردی

 

دیووانه تر از همیشه عاشق بودم

دیووانه تر از همیشه هایم کردی

 

من قانع به یک نگاه آبی ، اما

دریا شدی و پر اشتهایم کردی

 

آبی نگاه تو مرا از خود برد

در کشتی عشق ناخدایم کردی

 

یک لحظه به خود آمدم و فهمیدم

با معنی عشق آشنایم کردی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرغ سحر

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:جمعه 20 شهریور 1388-02:10 ب.ظ

 

این مرغ سحر هم حکایت جالبی تو ادبیات عریض و طویل ما داره .

پرنده ایی که نازک نازک از باغ و راغ دل کند و اومد وسط شهر

این کوچ تقریبا مرادف با اواخر سلطنت عراقی ها  تو عالم شعر بود از اون روزگار به بعد نصف بیش تر بالش تو شهره و نصف کمترش تو باغ

تقریبا مرغ آدمهای شهری شد

اصالت دارو درختیشو از دست داد و شد یک پارچه مرغ آنتنی

زد زیر آوازای غریبونه

شد حنجره ی آدمای بی پنجره ی شهر

شد یه مرغ نیمه اساطیری

شد پای ثابت میتینگای احزاب دموکرات

دین و ایمونش آزادی شد و دشمن جونش استبداد

بین خودمون هم بمونه که همه جور مرغ تو منطق الطیر دیده بودیم الا « مرغ انقلابی »

کلی اسم و رسم واسه خودش دست و پا کرد

ز کوشش به هر چیز خواهی رسی

خیام لامذهب هم از دست و پاگیری این اوزان ملاحده بود که آورد خروس سحری وگرنه می گفت مرغ سحری

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا فلان ....

خلاصه اینکه این مرغ ِ واسه خودش خروسیه

با این تفاوت که از همین محله س و بی محل نمی خونه

میگید نه این هم استشهادیه :

خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر ،
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

سعدی

بركش اى مرغ سحر نغمه ء داودى باز,

كه سلیمان گل از باد هوا باز آمد

حافظ

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بهار

ای مرغ سحر ! چو این شب تار
بگذاشت زسر سیاهكاری


وز نفخه روحبخش اسحار

رفت از سرخفتگان خماری


بگشوده گره ز زلف زرتار

محبوبه نیلگون عماری


یزدان به كمال شد پدیدار

و اهریمن زشتخو حصاری


یادآر زشمع مرده ! یادآر
!

دهخدا

خر در آن شهر که پر شور و شر است

دم بچرخاند و گوید هنر است

اندر این بحر فساد

واندرین خانه ی ویران آباد

« آنچه البته به جایی نرسد »  ناله ی مرغ سحر است

 

احسان افشاری




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حرف

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:شنبه 14 شهریور 1388-12:10 ق.ظ

/

 

موجودی با بیست انگشت حتما موجود وحشتناکی می شد

دستهایمان را رها کردیم

 

/

شیخ با : در کتاب آمده است که

روشنفکر با : من معتقدم که

ریئس با : بخشنامه می گوید كه

هر کس یک جر دیکتاتوری می کند

 

/

می شنوی؟

ابله ها دارند چانه می زنند

جهان

چه حماقت غافلگیر کننده ایی است

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شعر

نویسنده :احسان افشاری
تاریخ:یکشنبه 1 شهریور 1388-08:41 ب.ظ

 

اقناع

-

شیرین و تلخ عالم و آدم شنیده اییم

آری اگر زیاد اگر کم شنیده اییم

 

با هر که هر چه قصه شفاف گفته اییم

یک مشت جمله بندی مبهم شنیده اییم

 

در چار راه باد و درخت و ترنج و رنج

آوازهای کولی بی غم شنیده اییم

 

هنگام کوچ جای دو تا جمله ی قشنگ

« حالا که می روی به جهنم » ، شنیده اییم

 

هستی ما به دوری ما بازبسته است

ما ماجرای شعله و شبنم شنیده اییم

 

گیسو رها نکن که به اندازه ی نیاز

افسانه های در هم و برهم شنیده اییم

 

ای عشق مرحمت کن و دلتنگ ما نباش

نفرین و آفرین تو را هم شنیده اییم

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo